مکن مکن که پشیمان شوی و بد باش

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بی عنایت جان باغ چون لحد باشد چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش که صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیر ز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد نه گوش تو سخن یار مهربان شنود نه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوح به بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیست که آن وظیفه آن یار ماه خد باشد چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتم صد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد خموش باش و مگو ریگ را شمار مکن شمار چون کنی آن را که بی عدد باشد 936 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند مرا بجز نظر تو نبود و نیست هنر عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند جهان مثال درختست برگ و میوه ز توست چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند خبر چو محرم او نیست بی خبر شو و مست چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت وجود تیره او را دگر چه سود کند 937 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد بجز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند که جان عاشق چون تیغ عشق برباید هزار جان مقدس به شکر آن بنهند هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانی تو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند سرک فروکش و کنج سلامتی بنشین ز دست کوته ناید هوای سرو بلند برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمر نه عشق داری عقلیست این به خود خرسند چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودن نشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوست چو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می خند و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنون نبوده است چنو خود به حرمت پیوند اگر تو گویی دیدم ورا برای خدا گشای دیده دیگر و این دو را بربند
نویسنده : alijoon بازدید : 28 تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:41
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها